ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

636

معجم البلدان ( فارسى )

نصر گويد : زند بعد از زا نون و دال بىنقطه‌دارد و نام كوهى در نجد است . زند ، نيز به گفتهء عمرانى : زند [ ز ن ] نام ديهى در « قنسرين » از آن بنى اسد و برخى آن را با باى تك نقطه آورده‌اند كه پيش از اين « 1 » گذشت . من ( ياقوت ) گويم : نون در اينجا نادرست است و درست آن با باى تك نقطه زير است و تنها براى ياد آورى آن را در اينجا آوردم . زندرامش [ ز د ] نامى است مركب و پس از دال بىنقطه رايى است بىنقطه و شين پايانين . زندرميثن [ ز د ث ] با دال بىنقطه و راء ساكن بىنقطه و ميم و ياء دو نقطه زير و ثاء سه نقطه بالاى فتحه‌دار با نون پايانين . ديهى از بخارا است . زندروذ « 2 » [ ز د ] با دال و راء بىنقطه و ذال نقطه‌دار پايانين . رودخانه‌اى است معروف در اصفهان كه ديه‌هاى بسيار و كشتزارهاى بىشمار ، در كرانهء آن قرار دارد . رودخانه‌اى است بزرگ كه آبش از بهترين آبها و گواراترين و مغذىترين آنهاست . زندورد [ ز د و ] با دال و راء بىنقطه و دال بىنقطه پايانين . نزديك واسط در بالاى بصره است كه اكنون با آباد شدن واسط ويران شده است . بدانجا نسبت دارد . [ 952 ] طسّوج و كارگزارى در كسكر ، و نامش در كتابهاى فتوح چنين آمده است و گفته‌اند كه سميّه « 3 » مادر زياد و بوبكره از اين شهر برخاسته است . كلبى از نوشجانى نقل آرد كه : هنگامى كه به بيمارى خوره گرفتار شد ، و پزشكان ايران از بهبود او نوميد گشتند به او گفتند در طايف يك پزشك تازى پيدا شده است . پس وى براى آن پزشك پيش كشهايى بياورد كه از جملهء آنها كنيزى به نام سميه بود كه مادر « زياد » شد . پس داروهاى اين پزشك او را بهبود بخشيد و اين سميّه از مردم زندرود بود . بدانجا نسبت دارد حسن پسر حيدره پسر عمر زندوردى « 4 » فقيه . او از بو بكر محمد پسر داوود پسر على اصفهانى و جز او برشنود و حاكم در مكه نيز از وى برشنود . او در جمادى يكم سال 353 درگذشت . به روزگارى كه منصور « 5 » دوانيقى بغداد را بنيان نهاد دروازه‌هاى زندورد را بدانجا برد و بر جاى دروازهء شهرك خود نهاد . دير زندورد نيز در بغداد معروف است كه در ديرها ياد شد . « 6 » گويند زندورد را ديوان براى سليمان بن داوود ساختند . و چهار دروازهء آن از ساخته‌هاى ايشان است . زندنه « 7 » [ ز د ن ] با دال بىنقطه فتحه‌دار و نون نام ديهى بزرگ از بخارا در فرارود در چهار فرسنگى شمال بخاراست . بدانجا نسبت دارد بو جعفر محمد پسر سعيد پسر حاتم پسر عطيّه « 8 » پسر عبد الرحمن بخارى زندنى « 9 » . او از سيعد پسر مسعود و از عبيد اللّه پسر و اصل حديث مىآورد و محمد پسر حمزه پسر يافث از وى روايت دارد . او به سال 320 درگذشت . و نيز به اين ديه نسبت دارد پارچه‌هاى زندنجى ( زندنگى ) كه حرف جيم ( گ ) بدان افزوده مىشود و پارچه‌اى معروف است . زنده [ ز د ] با دال بىنقطه شهرى در روم از گشوده‌هاى بو عبيده پسر جراح است . زندينا [ ز ] با دال بىنقطه و ياء دو نقطه زير و نون و الف كوتاه نام ديهى در نسف در فرارود . زنق [ ز ] شهرى است در اندلس كه زنقى متكلّم بدانجا نسبت دارد . زنقب [ ز ق ] با قاف ضمه دار و باء پايانين تك نقطه . نامى است نو ساخته و بىريشه كه نكره ندارد . به گفته عمرانى نام آبى است از آن قبيلهء عبس . نصر گويد : زنقب نام آبى است در سرزمين يربوع [ 953 ] در قواره كه از آن قبيلهء سليط پسر يربوع است . اصمعى دربارهء آن چنين

--> ( 1 ) . چ ع 2 : 914 : 8 - 11 . ( 2 ) . ن . ك : تقويم بو الفدا - آيتى ص 80 ، لسترنج : همان است كه زاينده رود و زرين رود نيز خوانده مىشود . ( لسترنج 223 ) نام رود اصفهان : نيل كم از زنده رود و مصر كم از جى قاهره مقهور پادشاى صفاهان ( خاقانى ) خيزان طرف تا لب زنده رود زمين زنده گشت از فواى سرود ( نظامى ) ( نقل از لغتنامه دهخدا ، واژهء زنده رود ص 459 ) بايد توجه داشت كه ياقوت‌هاء غير ملفوظ پايانين واژه را مانند همه جا حذف كرده است . ( 3 ) . چنان كه در كتب دبيرستانى دهه‌هاى دوم و سوم قرن ما ثبت شده است ، قديمترين شعر فارسى از مفرغ شاعر شعرى است كه دربارهء سميه آمده است كه : آب است و نبيذ است سميه رو سپيد است . داستان روسپيذى او با تفصيل در فتوح البلدان بلاذرى ترجمه توكل : 505 و طبرى 2 : 193 و ترجمهء فارسى آن : 2885 ديده مىشود . ( 4 ) . ش . ش : 826 از انساب 281 ، تاريخ بغداد 8 : 283 . ( 5 ) . منصور خليفهء عباسى . ( 6 ) . چ ع 2 : 665 : 17 ، لباب 2 : 79 ، مشتبه 1 : 305 . ( 7 ) . زندنه پنج شهر داشته كه آخرين آنها طواويس است ( لسترنج ص 492 ) . ( 8 ) . ش . ش : 2625 از انساب 280 . ( 9 ) . البته اين نسبت بنا بر شيوهء زبان عربى است و بنا بر دستور زبان فارسى نسبت به زندنه ، زندنه‌اى يا زندنگى مىباشد .